روز خوبی بود، 2 ساعت با مسعود سفيری گذروندم، با هم رفتيم نشر چشمه، کتاب خريديم، قهوه خورديم و کلی حرف زديم. بعدش رفتم پيش افلاطون، نيم ساعتی اونجا بودم و بعدش با هم رفتيم نمايشگاه عکس حسن سربخشيان که متاسفانه دير رسيديم و داشتن جمع می کردن می رفتن...
امروز يه دسيسه هم چيديم، اگه خدا قسمت کنه می خوايم با افلاطون بندازيم خودمونو به صرف ناهار طبخ شده با کره محلی خونه دوستان...!
البته کاشف به عمل اومده که دوستان ميزبان به کمک یه " نون زير کباب"! چندان بی کار ننشستن و پشت پلک مهربونی خواب يک توطئه ديدند برای ما، افلاطون بپا که در خطريم...