دو روز وحشتناک سخت در هم میهن گذشت. واقعا سخت بود. دیشب و پریشب تقریبا ساعت 12 از روزنامه برگشتم خونه. بچه های روزنامه دوم هم میهن که تا 2:30 صبح روزنامه مونده بودند. بنده خدا امیر عربی، دبیر اجرایی هم میهن، که چشماش وا نمی شد از خستگی. همه کارا این روزا افتاده رو دوش امیر. عین بچه هایی شده بود که صبح با کتک از خواب بیدارشون می کنند می فرستنشون مدرسه! بهش گفتم کی می ری خونه؟ جواب داد که خونه رفتن رویا شده!
یه کمی ناهماهنگی تو بعضی قسمت ها وجود داشت که البته امروز خیلی بهتر شده بود و در آینده بهتر هم خواهد شد.
منم که این دو روز شانسم گفته بود و 2 روز پشت سر هم تیتر یک بودم. دیروز سر رابطه ایران و آمریکا و امروز هم سر رابطه ایران و مصر.
مطمئنم که حالا حالا ها با این اوضاع و احوالی که در سیاست خارجی ایران وجود داره، همیشه سر من خوشبختانه یا متاسفانه شلوغ خواهد بود و باید تا دیر روزنامه بمونم.
شرق هم که امروز درآمد و مجددا تبریک به دوستانم در روزنامه شرق و آرزوی موفقیت.

پی نوشت:
امروز که داشتم شرق را ورق می زدم، دلم ریخت. یاد خاطراتم افتادم و روزهایی که در شرق گذراندم. یاد همه بچه هایی که با هم می گفتیم و می خندیدیم و خوش می گذراندیم و با انرژی کار می کردیم و هنوز هیچی نشده دلم برای تک تکشان تنگ شده است.یاد رضا که رفته، یاد ساختمان شرق و یاد خیلی چیز های دیگر. و البته خوشحالم که خیلی از همکاران سابقم در شرق را هر روز می بینم و ناراحت از اینکه بقیه را نمی بینم. اما خب زندگی همین است دیگر و خوبی اش این است که می گذرد...