دو روز از توقیف هم میهن عزیزمان می گذرد. هم ميهنی که با هزار اميد و آرزو و انگيزه آغازش کرده بوديم. از آن شب لعنتی، از آن شب درد. نمی خواهم بگویم. از خبر تلخی که آقای کرباسچی در صفحه بندی به بچه ها داد.از اشک های تلخ محمد قوچانی عزیز. از عصبانیت احمد زيدآبادی و شوکه شدن اکبر و فريد و گریه های مریم و محمدرضا و نفیسه زارع کهن و غم های بقیه بچه ها. از خاطرات قشنگی که در همين مدت کوتاه از هم ميهن دارم.
از صحنه های تکراری و صدای دوربین عکاس ها که ديگر برای هيچکداممان جديد نیست.
از هيچکدام از اين ها نمی خواهم بگويم.
یک ماه اخیر درگير امتحانات بودم و درگير يک بیماری که اول فکر می کردم بیماری قلبی است اما فهميدم که مال اعصاب است. امتحانات تمام شد و حالم رو به بهبود می رفت که خبر توقیف هم ميهن آمد خبر دلتنگی، دلتنگی و دلتنگی...
آقای عطريانفر، مثل هميشه به بچه ها اميد می دهد. آقای کرباسچی هم به نظر می رسد از شب اول اميدوارتر است. به هر حال خبرهای اميدوار کننده تری می رسد از روز اول. چه اميدوار کننده باشد چه نباشد چاره ای نداريم جز اينکه اميدوار باشیم. باید اميدوار باشیم.
اما روزهای عجیبی است، روزهای دلتنگی و کلافگی...