مهران رفت.
حوصله روضه خوانی و مرثیه سرایی ندارم. اینقدر این دنیا تلخ است که نوشتن از بی وفایی اش هم زیاد است.
سه شنبه ظهر بود که زنگ زدم به سارا. زنگ زدم که به مهران بگوید شدید سرما خورده ام و نمی توانم بروم روزنامه. صدای مضطرب سارا را که گفت:" مهران حالش خیلی بده، حمله قلبی کرده، اورژانس تو اتاقه، نمی گذارند بریم تو. احسان فکر نمی کنم بمونه..."
- چرا مزخرف میگی سارا؟!!!! اين حرفا چیه می زنی؟!!!!!
- نمی دونم احسان، فقط به بچه های روزنامه خبر بده...

و بقیه ماجرا که که هنوز هم باور کردنش سخت است، تلخ است...
این دو سه روز از شدت بدن درد و تب و لرز، از شدت شوکی که وارد شد، از شدت این ویروس آنفوآلانزایی که 10 روز است ولم نمی کند، یا خواب بودم، یا بیمارستان...
چیز بیشتری ندارم که بنویسم...
فقط خداحافظ مهران دوست داشتنی ما...خداحافظ...
تو رفتی، اما سارای تو هست. سارایی که از همان روز اول که دیدمش شخصیت محکم و قوی اش برایم تحسین برانگیز بود و هست. امیدوارم بتواند، سختی طاقت فرسای بی تو بودن را تحمل کند...

اين عکس را در بیمارستان شب آن روزی گرفتم که پایش را عمل کرده بود...